تبليغاتX
((هـامـونـوشت))

آدم زنده، زنده‌گی می‌خواهد. مفهوم زنده‌ بودن را برای من بگو. و سپس زنده‌گی را. که زنده بودن در حیوانات و نباتات به نفس کشیدن است و خوردن و خفتن و پس انداختن. و زنده بودن در آدمی به دل است و قرار آن و خوش بودن‌ و گرم بودن‌ش. زنده‌گی، مسیری است سخت، هر چند آسان‌ بگیری‌اش. و این مسیر سخت با هر چه بالا رفتن سن، پیچیده‌تر می‌شود و مشکل‌تر. پیمودن این مسیر، انجام این مهم و سر کشیدن این آش خاله‌ی وبال، به تنهایی یعنی بازی با سرنوشت. یعنی بودن یا نبودن. هر چند با پدر و مادر باشی، هر تعداد برادر و خواهر تنی یا ناتنی داشته باشی و هر چه دوست و رفیق و هم‌قطار دور و برت بپلکند. تا وقتی کسی نباشد که با او تقسیم کنی بار و بندیل مسیر را. غم‌ها و شادی‌ها را. رازها و نگاه‌ها را. تا هنگامی که هم‌سفری نداشته باشی برای عزیمت در این صحرای پر خطر. تا موقعی که هم‌دم و هم‌دل و هم‌فکر و هم‌سو و هم‌سفری نباشد، قرار نداری. خسته‌ای. تکرار می‌کنی. گم می‌شوی و لاجرم روزی می‌رسد که روی دست خودت می‌مانی و مجبور می‌شوی به پذیرش هم‌این که هست. و این یعنی ابتدای نیستی و تبدیل شدن به یک مُرده‌ی متحرک. مثل خیلی‌های دی‌گر. و برای تنوع با دوستان‌ت تفریح می‌کنی و با خانواده به گفت و شنود می‌نشینی، ولی همیشه نگرانی و می‌دانی وقتی همه رفتند باز باید برگردی و کناری بگزینی و با هم‌آن خویش‌تن تکراری سر کنی. روزها را، شب‌ها را، عمرت را. و روزی می‌‌رسد که دی‌گر دیر شده و جرأت و جسارت از کف رفته و گریه دی‌گر دل‌ت را خالی نمی‌کند. دوست و رفیق را به اجبار و از روی عادت دیدار می‌کنی و با نزدیکان و کسان‌ت دی‌گر حرف تازه‌ای برای گفتن و شنیدن نداری. و این به سن و سال ربط ندارد و زمانی لاجرم هر کسی دچارش می‌شود. به دست‌های گرم کسی، و شبِ نگاهی تا بدان آرام گیرد و قلبی سلیم که خودش را با او تقسیم کند، حرف‌ها را، رازها را. تا بتواند دوام بیاورد، تا جزء آدم‌های زنده حساب شود، تا صادقانه بخندد، تا شاد بگرید و سرانجام از مُرداب تن نجات یابد.

-----------------------------------------------------

اشارت:

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده‌ست/ در پیله‌ی ابریشم‌ش، پروانه مرده‌ست/ در تُنگ‌، دی‌گر شور دریا غوطه‌ور نیست/ آن ماهی دل‌تنگ، خوش‌بختانه مرده‌ست/ دی‌گر نخواهد شد کسی مهمانِ آتش/ آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده‌ست/ یک عمر زیر پا لگد کردند او را/ اکنون که می‌گیرند روی شانه مرده‌ست...

نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391  توسط هامونوشت  | 


ساعت نزدیک 4 صبح است. اما کو خواب؟ کو آرامش؟ چشم‌هایم مثل چی بازند و دریغ از یک خم‌یازه. یادم نمی‌آید آخر باری که مثل بچه‌ی آدم زنده‌گی کردم کی بود! خیلی از خودم می‌ترسم. از این سکوت ممتد. از این انباشته‌گی غم در این دل بی صاحب. کی و کجا من بترکم خدا ‌می‌داند. دی‌روز که دم غروب رفتم محفلی مثلن هنری که برای تجلیل از هنرمندان شهر علم شده بود، بیش‌تر پی به ضعف خویش بردم. مثل آدمی گرسنه در جمعی سیر. نمی‌دانم چرا این حس را داشتم. آن جا بود که فهمیدم جای زخمی عمیق روی روح و روان‌م جا خوش کرده و دارد دهن باز می‌کند. میان آن بلبشو، گوشه‌ گرفتم ز خلق، تا کسی نبیند زخم را، تا لو نروم. اما مگر این ضعف تنهایی امان می‌داد؟ به هر دوست و رفیقی که رسیدم می‌خواستم بغل‌ش کنم، تا شاید به زور ماچ و بوسه هم شده کمی جان بگیرم. کمی جدا شوم از این تن، از این که هستم. باورش سخت است برایم دیدن این روزگار، که گدا شده‌ام و محتاج کمی توجه و اندکی... بگذریم.

قصد روضه خواندن ندارم. چرا که نایی برایم نمانده دی‌گر. لکن دل اسیران به ناله خوش باشد. احساس می‌کنم دخل‌م آمده، نمی‌دانم هنوز جزئی از کل خلقت محسوب می‌‌شوم یا که زیر این بار عصیان و تباهی در حال پوسیدن‌م و خودم خبر ندارم. فکری شده بودم که بهانه‌ای بیابم برای دل‌گرمی خویش که فکرم به جایی قد نداد. روی آدم‌ها که دی‌گر نمی‌توانم حساب باز کنم. و این‌که آدمی به شادی نیاز دارد و امید در این روزگار سرشار از گرفتاری و سختی. من که کنار هر کسی قرار می‌گیرم در می‌مانم چه بگویم. ضعف، گرسنه بودن روح و احساس، مجال ابراز وجود نمی‌دهد. مثل ظرفی خالی فقط چشم می‌دوزم به طرف مقابل، تا چیزی حواله‌ام کند. حرفی، حدیثی، فحشی، متلکی. باری درجه‌ی درد بالاست!

گفتم شاید بتوان با گُلی، گل‌دانی، چیزی سرخوش شد که یادم آمد پیش‌تر هر چه گل خریدم به ماه نکشید خشک شد و مُرد. حتا یک‌بار کاکتوسی داشتم که می‌گویند سخت جان است و این حرف‌ها، که یک روز دیدم بله ایشان هم تاب نیاورده و... دل‌م هم نمی‌آید حیوان و پرنده‌ای در قفس ببینم. که از آن نگاه و از آن سکوت‌ش دیوانه می‌شوم. لکن هیچ و پوچ درمانده‌ام با خویش. این روزها هم از بس این ترانه‌ی «قسمت» خواجه‌امیری را گوش کردم پکیدم. زنده‌گی نکردیم. باری ام‌روز کلاس دارم و باید جان داشته باشم. به زور هم شده باید بخوابم تا بتوانم از پس 23 نفر زبان‌دراز برآیم.

****

صبح در مسیر مدرسه، راننده هر دو ثانیه یک سوت آرام می‌کشید که وقتی دقت کردم دیدم که بله صدای سوت صلواتی است که با تسبیح در حال تکرار می‌باشد. موقع پیاده شدن یک هزاری درآوردم و تقدیم‌ش کردم که پرسید «خُرد نداشتی؟» گفتم نه! که باز پرسید «سیصد تومن می‌شود اگر داری خُرد بده» که باز گفتم نه ندارم و از رو نرفت و برای بار سوم گفت «حالا کمی بیش‌تر دقت کن شاید داشته باشی!» که با دل‌خوری درآوردم و کیف پول را نشان‌ش دادم تا خیال‌ش راحت شود. و این یعنی عدم وجود اعتماد و اطمینان. و کم‌رنگ شدن آن میان آدم‌ها. هم‌آن طور که دو سال پیش برای دیدن فیلمی به سینما استقلال رفتم، بدون بلیط و به عنوان مهمان، که زنگ زدم به میزبان که دیر کرده بود و گفت به مامور سالن بگویم نام او را و بروم داخل. که گفتم و یارو انگار در عمرش هم چنین اسمی نشنیده، که نگذاشت داخل شوم. در حالی که هر روز شاهد حضور این بابا که از رجال دولتی هم محسوب می‌شد، بود. ولی به حرف من اعتماد نکرد. با این که مطمئن‌م و ذره‌ای شک ندارم که می‌دانسته جریان از چه قرار است. و چه قدر آن روز از آدم بودن خودم متنفر شدم و بر احساس غربت‌م افزون شد.

مدرسه ام‌روز هیچ خبری نبود. خواستم ادامه‌ی عکس بچه‌ها را بگیرم که خب دوربین را برده بودند اردو. و خلاصه نشستیم به گذران وقت و بیست صفحه کتاب و هم‌این. و زنگ‌های تفریح در حیاط به اراجیف بچه‌ها گوش دادن. و تکرار هم‌آن سوال‌های همیشه‌گی و باز پاسخ کامل من. گاهی اوقات واقعن از خودم تعجب می‌کنم که در اوج بی حالی، به‌ترین بازخورد را دارم. نمونه‌اش کلاس‌ ام‌روز که بچه‌ها رسمن از سر و کول هم بالا می‌رفتند و من که واقعن خوش نداشتم کسی را بیرون کنم، که خب اخراج از کلاس عواقب بدی دارد برای‌شان، اگر بفهمند که نمی‌فهمند و همیشه خوش‌ند.

دی‌گر این که ناظم مدرسه در دفتر، مشغول خاطره گفتن بود که بله «سال 60 با ماهی 2 هزار تومان حقوق و پس انداز آن توانستم بعد دو سال یک خانه در قزوین بخرم به 50 هزار تومان و 2 سال بعد بفروشم‌ش به 120 هزار تومان و بعد در کرج با نصف این پول قطعه زمینی و با نصف دی‌گر ساخت و ساز یک واحد مسکونی.» و در ادامه با ماشین حسابِ جلوی دست‌ش حساب و کتابی کرد و گفت «الان اگر خودم و خانواده‌ام هیچ نخوریم و نپوشیم و خرج نکنیم، بعد 12 سال می‌توانیم تازه با قیمت ام‌روز، یک واحد آپارتمان 70 متری بخریم!» و بعد مبایل‌ش را درآورد و شروع کرد به قرائت یک پیامک بامزه که «با سلام! شما در یک قصابی رویت شده‌اید و این نشانه‌ی تمکن مالی شما می‌باشد! لطفن در اسرع وقت به سایت رفاهی مراجعه کرده و از گرفتن یارانه انصراف دهید!» که رندان به تلخی خندیدند و دفتردار مدرسه رشته‌ی کلام را گرفت و افزود: «با این گرانی گوشت و ارزاق، من و اهل و عیال‌م به گوشت خر راضی شده‌ایم! تازه اگر گیر بیاید.» که باز فرد دی‌گری سررشته‌ی سخن را گرفت و از حلال یا حرام بودن گوشت خر پرسید و... که من حوصله نکردم و بلند شدم زدم به چاک.

----------------------------------------------------------

اشارت:

آسمان آسوده است از بی‌قراری‌های ما

گریه‌ی طفلان نمی‌سوزد دل گهواره را...

نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391  توسط هامونوشت  | 


دی‌شب تا صبح مثل آدم نخوابیدم. همه‌اش کابوس و خواب‌های وحشت‌ناک. نمی‌دانم به خاطر این بود که عادت‌م به هم ریخته بود و برعکس همیشه که تا صبح مثل جغد بیدار بودم، ساعت 12 دراز شدم، یا مسائل دی‌گر. که الان فکرش را می‌کنم می‌بینم مسائل دی‌گر بیش‌تر دخیل است. مسائلی چون دل‌تنگی مفرط و غم و غصه‌هایی که مثل دزد شبانه از در و دیوار قلب و روح‌م بالا می‌آیند و نیم‌چه آرامش باقی مانده را به یغما می‌برند. فلذا سال‌هاست خواب خوش به چشم ندیده‌ام و این نشان از آشفته‌گی روح دارد نه چیز دی‌گر. تا جایی که دی‌شب خواب می‌دیدم مادر رنجورم به طرز فجیعی مجروح شده و دی‌گر قدرت حرکت ندارد، که خیلی سخت گذشت به‌م دیدن آن هنگامه، در حالی که همه چیز خیلی عادی و رئال جلوه می‌نمود و من قدرت تغییری در خود نمی‌دیدم. زنده‌گی نکردیم لامذهب، همه‌اش تلخی و اضطراب درونی و شکست‌های پی در پی. مثل قایقی که تک و تنها وسط اقیانوس افتاده و...

صبح ساعت 5:30 از ترس بیدار شدم. تمام تصاویر دیده و ندیده داشت در مغزم رژه می‌رفت. بعد احساس کردم که گرسنه‌ام و رفتم سر یخ‌چال که دیدم شله‌زرد نذری داریم که هم‌آن‌جا دخل‌ش آمد و بعد نصف لیوان آب و بعد بیدار شدن مادر و کمک کردن به‌ش برای وضو و نماز، که من دوباره دراز کشیدم تا 8 صبح که رفتم مدرسه.

ام‌روز نوبت عکس ابتدایی‌ها بود برای تقدیرنامه‌ی آخر سال. کلاس‌های اول را در نمازخانه به صف کرده بودند و معلم‌شان که زنی بود حدود 37 ساله، قد بلند که طوری با من برخورد می‌کرد و سوال و جواب که انگار بده‌کارش هستم و من که اصلن حوصله‌ی حرف زدن نداشتم و مدام تکرار می‌کردم «هر طور صلاحه» و او که طرح لباس فارغ‌التحصیلی را به چه وضعی تن بچه‌ها می‌کرد و من که بالاخره نفهمیدم منگوله‌ی گوشه‌ی کلاه باید عقب بیافتد یا جلو، که همه‌اش را عقب انداختم رفت و خسته‌ از تکرار «کمی کج بایست» و «سرت را بچرخان سمت من» و «لب‌خند بزن» که معمولن نمی‌فهمیدند منظورم را و مجبور می‌شدم بگویم «بخند» که می‌خندیدند و بعضی‌هاشان چه دل‌بری می‌کردند با هم‌آن نیم‌چه لب‌خند.

معلم‌شان گیر داده بود به دانش‌آموزی «مانی» نام و فرد دی‌گری به نام «امید». که امید را تبعید کرد گوشه‌ای تا مثل مرغ بغ کند و الباقی بچه‌ها که مدام دستور می‌‌گرفتند با مانی حرف نزنند وگرنه مشق‌شان زیاد می‌شود و... نیم ساعتی طول کشید تا عکس 20 نفر را با دقت گرفتم. بعد از آن نوبت کلاس‌های دوم بود که معلم‌شان عاقله زنی بود حدودن 45 ساله. از آن خانم معلم‌های چاق و تپل و خوش‌مزه که لهجه‌ی آذری داشت و چه‌قدر با بچه‌ها به زبان ترکی شوخی کرد و چه مادرانه ساکت‌شان می‌کرد. و برخی از بچه‌ها که چه چشم‌های گیرا و خوش‌گلی داشتند و چه خنده‌های نمکینی. که خب مفت چنگ گرل‌فرندهای آینده‌شان. به من چه.

و این که ام‌روز فلش یکی از شاگردهایم ویروسی شده بود. از آن ویروس‌ها که به صورت خود جوش فولدر می‌سازد و اسم‌های +18 روی‌شان می‌گذارد، و بچه‌ها در ‌این سن و سال چه واکنشی نشان می‌دادند در مقابل پوشه‌ای که مزین به نام مبارک s.e.x بود. و من که در سن و سال این‌ها اسم خودم را هم نمی‌دانستم، چه رسد به... و فکر کردم به هجوم قدرت‌مند و پرجاذبه‌ی رسانه‌های مختلف غربی و فقر رسانه‌ی ملی خراب شده‌ی خودمان و فضاسازی غلط اذهان کودکان و نوجوانان‌مان در سال‌های اول زنده‌گی و بلوغ زودرس و عدم درک و شناخت اکثریت والدین و نیز معلمان مربوط و فشاری که یکی دو سال بعد به بچه می‌آید و روابط جنسی که ممنوع و نامشروع است و انحرافات و خودخوری‌ها و افسرده‌گی‌ها و افول وضعیت تحصیلی و... بگذریم.

ام‌روز هم گذشت و به قول حسین پناهی کسی ما را نکشت...

---------------------------------------------------

اشارت:

نه ذوق بودن و نه روی بازگردیدن / چو خنده بر لبِ ماتم‌ رسیده، حیرانم

نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391  توسط هامونوشت  | 


دی‌شب بعد دل‌خوری شدیدی که رخ داد رفتم نشستم پای تلویزیون. به بهانه‌ی بازی فوتبال، که مثلن داشتم فرار می‌کردم از حقیقت موجود. مغزم داشت منفجر می‌شد از زور فشار. با دهانی بسته و چشم و گوشی باز مشغول خودخوری بودم و مشت بر زمین کوبیدن. ساعت حدود یازده شد که بعد کلی ول‌گشت از این کانال به اون کانال بالاخره رضا جاودانی در قاب تصویر رویت شد و چند دقیقه بعد هم شروع بازی. اصولن من طرف‌دار تیم یا بازی‌کن خاصی نبوده و نیستم ولی گاهی از اوقات برخی اتفاقات منجر به علاقه‌مند شدن‌م به برخی جریان‌ها می‌شود که یکی‌ش هم‌این تیم "رئال مادرید" آن هم نه به خاطر ستاره‌های معروف و مشهورش که فقط به خاطر "ژوزه مورینیو" مربی پرتقالی باهوش و غافل‌گیر کننده‌اش است. بگذریم که رئالی‌ها بدشانسی آوردند و بعد 130 دقیقه جان‌کندن، سرانجام لوله شدند و آخرسر در کام تلخ ما زهر کردند.

از میان آن همه تصاویر و اتفاقات حادث در بازی، تصویر عجیبی که در ذهن‌م از بازی دی‌شب باقی مانده احتمالن تفسیری از حال و روز فکسنی و خراب این روزهایم است. یک کادر بسته از "مورینیو" در آخرین پنالتی حساس و سرنوشت ساز بازی. یک کادر بسته از یک مربی که تا چند ثانیه‌ی دیگر با شکست مواجه می‌شود. آخرین دل‌شوره‌های بی ثمر. آخرین دعاهای پنهانی در دل شاید. یک کادر بسته از یک انسان زمین‌گیر که گوشه‌ی زمین چمن، رو به دروازه زانو زده و معلوم نیست چه حالی دارد. درست مثل الان من رو به... بگذریم!

بازی ساعت 2 به وقت طهران تمام شد. ساعت 2 به وقت طهران رفتم داخل اتاق. اتاقی که اگر روزی بمیرم، بازمانده‌گان کلی فحش و دری وری نثار روح‌م می‌کنند به خاطر آن همه بی نظمی و کتاب‌ها و وسائلی که گوشه و کنار ولو شده‌اند. تا صبح خواب‌م نبرد. ساعت حدود 6 طاق باز افتادم به این امید که ام‌روز پنج‌شنبه، با توجه به تعطیلی دی‌روز، در مدرسه تخته باشد. 7:40 دقیقه با صدای آلارم مبایل بیدار شدم و به صیاد (بابای مدرسه که از قضا یک سال هم از من کوچک‌تر است!) زنگ زدم، که گفت مدرسه دایر و بایر است و یک سوم بچه‌ها (احتمالن خرخوان‌ها) آمده‌اند و الخ.

نکته‌ی جالب ام‌روز صبحانه‌ی زیارت عاشورای بچه‌ها بود. یک دیگ بزرگ عدسی. که ظهر موقع برگشت از فرط بادکردن، صیاد مجبور شد به هر یک از معلم‌ها یک ظرف بزرگ بدهد. به من هم. که مادر، عدسی را چشید و گفت نیم پز است و من صبح چه ذوقی کردم موقع خوردن و اصلن فهم‌م نشد پخته یا نه. که ادویه زد و دوباره روی اجاق گذاشت که ناهار هم‌آن را بخوریم سه نفری، که باز بادکند و برای شام مجبور شویم عدس پلواش کنیم و بخوریم پنج نفری، که باز باد کند و احتمالن ناهار فردا... یا برای کبوترها که صبح تا شب لب پنجره وول می‌خورند.

نکته‌ی اخلاقی که این‌جا می‌گیرم این است که به عهد هیچ کس و هیچ چیزی حتا اگر آن چیز و آن کس باد صبا باشد نمی‌توان دی‌گر اعتماد کرد، چه رسد به دل بستن و امیدوار شدن. که خب این نتیجه‌ای است که من گرفته‌ام و ربطی به این پست ندارد و ممکن است از دید غیر کاملن اشتباه باشد.

---------------------------------------------------

اشارت: جنگل خانه‌ی دل سوخت ولی دود نداشت...

نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391  توسط هامونوشت  | 


غزالِ من! خیلی فکر کردم تا مطلع درخوری برای شروع بیابم؛ حرفی، حدیثی، چیزی... عقل‌م به جایی قد نداد. تازه‌گی هم ندارد. خیلی وقت است که نه عقل، نه احساس و نه قد و قواره‌ام دیگر به هیچ چیز قد نمی‌دهد. خیلی وقت است که دست‌م به جایی بند نیست. نه این‌که قبلن بوده‌ها، نه؛ فقط قبلن خیال می‌کردم که اگر روزی در حالت بسیار بدی گرفتار بشوم، در حادثه‌ای، اتفاقی، چیزی، می‌توانم با امید به باورها و داشته‌هایی که فکر می‌کردم دارم‌شان خلاصی یابم. که خب همه‌اش در حد هم‌آن فکر بود و مشتی خواب و خیال.

قرار است این یک نامه باشد. پس بگذار به رسم معهود آغاز کنم و بگویم که اگر جویای حالِ فقیری، ملالی نیست جز دوری شما. که الان هر چه فکر می‌کنم می‌بینم هر چه درد و مصیبت و اندوه است برای منِ هیچ ندان، هم‌این دوری شماست، هم‌این دوری توست. این "تو" که دو حرفِ ساده‌‌اش در ذهن من متشکل شده از تنهایی و...

از این همه تو، از تمام موجودیت تو، از دنیای تو، از زیبایی تو، از تبسم بنیان‌کَن و اشک‌های بی صدای تو، از دست‌های تو و از آن طره‌ی گیسوی خوش‌بوی تو، هم‌این مانده برای من، تنهایی و...

"تو" نمی‌دانی چه لذتِ پر دردی در معنای این دو حرف نهفته است! دردی که می‌دانی درمان‌ش باز در "تو"ست. و لذتی که می‌دانی در هر چه بیش‌تر شدن این درد است.

پونه‌ی من! اگر "من" برای "تو" الان تبدیل شده به دو کلمه‌ی عذاب آور، به "مرارت‌ها" و "نداشتن‌ها". اگر وجود من، خاطرات من، یاد من، حرف‌های بی سر و ته من، برای "تو" تبدیل به کابوسی در بیداری شده، اگر این "منِ" بی مقدار باعث و بانیِ بی معنی شدن لب‌خند و شادی "تو" شده، اگر این "منِ" پر تکرار، باعث شکست تو، باعث افول تو، باعث رخوت قلب تو و باعث پشیمانی تو شده، اگر این "منِ" ساده‌ی دو حرفی برای "تو"، تبدیل شده به "مرارت" روزهای پر تکرار و "نداشتن" ساعتی آرامش.

اگر این "من" آن‌قدر گستاخ شده که "تو" را برای خودش می‌خواهد. اگر این "من" فکر می‌کند که با "تو" آزاد می‌شود، به حقیقت می‌رسد و به سعادت دست پیدا می‌کند و "تو" چیزی جز حرمان و سکوت و اسارت در او نمی‌بینی، تا زود است دستور نبودش را صادر کن. فرمان حذف شدن‌ش را بده. از قلب‌ت، از روح‌ت. که اگر تو موفق به این مهم شوی، می‌توان امید داشت به سر زدن سپیده و مرگِ شب.

برای این "من" سخت است که یادآور خاطرات تلخ باشد برای "تو". یادآور ماه‌ها و سال‌های پر استرس و در لغت‌نامه‌ی زنده‌گی "تو" تفسیری باشد برای کلمه‌ی درد و در خواب و خیالِ "تو" تعبیری باشد برای نبودِ آرامش.

برای من سخت است که باعث و بانی هجران و فقدان شادی کسی جز خودم باشم. در مقابل خشم تو، در برابر قهر تو، در مقابل حُکم تو و در برابر سکوتِ جان‌فرسای تو سر فرود می‌آورم، می‌شکنم و نادیده می‌گیرم احساس‌م را و ناشنیده می‌گیرم صدای قلب‌م را تا خاموشی کامل آن چه هست و سنگ شدن آن چه می‌تواند باشد.

صنما! اسم این را هر چه می‌خواهی بگذار. یک خواهش، یک التماس یا حتا یک اخطار. تا زود است دستور نبودش را صادر کن. فرمان حذف شدن‌ش را بده. از قلب‌ت، از روح‌ت. که اگر تو موفق به این مهم شوی، می‌توان امید داشت به سر زدن سپیده و مرگِ شب.

باقی بقایت...

-------------------------------------------------------

اشارت:

سه چیز را دوست دارم! دوستی را به شرط پای‌بندی، عاشقی را به شرط دردمندی، و "تو" را که هیچ شرطی نمی‌شناسی...

نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391  توسط هامونوشت  | 


پیج رنک

آرایش