بعد از اين همه مدت مردد ميمانم چه بنويسم! جهت دارد. اين وسواس زجرآور فقير در نوشتن و راضي شدن از كيفيت آن و نيز حساسيت بالا در انتخاب موضوع مورد تأمل، مرا اين گونه تنبل و تا حدي لاقيد جلوه ميدهد. با اين حال باز دست و دلم به نوشتن نميرود. حال فردي را دارم كه بي گدار به آب زده و حالا در ميان درياي ملتهب و طوفاني دنيا در حال تقلاست و اميدش نيز رو به انقطاع! "چو تخته پاره بر موج رها رها رها من" و لذا در اين دل واپسي جان فرسا "كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها". من بايد راه ديگري براي خلاص خويش از اين مهلكه بيابم. اما چه راهي... هيچ فكرش را نميكردم روزي فرا برسد كه كاسهي چه كنم دست بگيرم. تا پسين دي روز وقتي اين طور عرصه به جانم تنگ ميشد، به آسمان مينگريستم، دعايي ميخواندم، اشكي ميريختم تا به هر ضرب و زور و دوز و كلكي بود روح حساس و قلب ملتهبم تسكين مييافت. اما اكنون... حيا ميكنم سر بلند كنم، واي وايم رفته و هاي هايم مانده، چه كنم كه اسيرم و "دل اسيران به ناله خوش باشد".
"آن كه او عالم سر است بدين حال گواست" كه هول و هراس عجيبي وجودم را سالهاست احاطه كرده، اگر ميبيني حرفها گاه رنگ و بوي ديگري دارند، علت دارد. من هنوز نتوانستهام با خودم كنار بيايم! گيج ميزنم، كاش چشم نميديد و گوش نميشنيد، معتقدم كه بدون يك چيز، همه چيز بي فايده است، راه مشكوك است، نتيجه نامعلوم، شايد ويرانگر، كار با دوسيه بازي درست بشو نيست، بايد دست از هر چيز ديگر شست و اين به حرف سهل است و كيست كه مرد و مردانه در مقام عمل قائل و عامل به اين مطلب باشد. تلخ ميگويم؟ حق بده، در خود فروريختهام، ديواري كه سالها با خون دل خوردن بالا برده بودم بر سر دلم خراب شده! كيست كه خرابيها را كنار بزند و به اميد نجات دست بي رمق دلم را بگيرد و مرا از نو احيا كند. چه بگويم! "نكتهها هست بسي محرم اسرار كجاست".
هامون ميگويد: انسانها عمومن يك بار بيشتر فرصت زندهگي ندارند، يك بار! آن هم در دنيايي كه يا بايد جا پاي گذشتهگان و زندهگي كردهگان و از پل گذشتهگان بگذاري و از تجارب تلخ و شيرين آنها بهره بجويي يا خودت آن قدر دل و جگرش را داشته باشي كه يك تنه به ميدان كسب تجارب بزني و راهت را بگزيني. دنيايي كه هر دم به طريقي "جرس فرياد برميدارد كه بربنديد محملها"، دنيايي كه ريز و درشتش اعتياد آور است و هنوز از اين و آن كام نگرفتي، به چيز ديگري دل ميبازي. "كه شنيدي كه درين بزم دمي خوش بنشست؟" براي كوچكترين خطا، بزرگترين تاوانها را بايد بپردازي، سطر به سطر و كلمه به كلمه و حرف به حرف، محاسبه و مواخذه ميشوي و لذا شش دانگ و از چهار جهت بايد حافظ احوال خويش باشي "ورنه طوفان حوادث ببرد بنيادت". حال با اين تفاسير تو بگو چاره چيست، راه كدامست، و چه خاكي براي بر سر نمودن مرغوبتر! مثل پشت كنكوريها، روز به روز وقتم كمتر، مأخوذاتم بي ثمرتر و اضطرابم بيشتر ميشود! "اين حال من بي توست".
--------------------------------------------------------
√ ۸۸/۸/۸
"به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را / كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را" خوشا به سعادت خاكبوسان حريم كبريايي شما، اي خورشيد خورشيدها.
--------------------------------------------------------
√ اشارت:
ما اگر مكتوب ننويسيم، عيب ما مكن / در ميان راز مشتاقان، قلم نامحرم است
در میسر پر زیر و بم زندهگانی، حد توسط عذابی است اليم برای فردی که میداند میتواند از این بهتر باشد و نیست. آدمی باید یا یک بد واقعی باشد یا یک خوب کامل! سخت شد؟؟؟
نویسنده مینویسد: انسانها بر عکس چیزی که الان مشهور است، با افکارشان زندهگی میکنند. حتا آنها به وسیلهی فکر فرد دیگری متولد و با اندیشهای نیز در مسیر پایان قرار میگیرند. یک بد واقعی بودن یا عکس آن، بسته به افکاری است که هر فرد در دیگ مخیله خویش میپزد. و چه بسا همین افکار به ظاهر بی تاثیر و کم ارزشاند که شالوده و پی وجود و شخصیت یک فرد را الی الابد محکم میسازند. و لذا حد توسط برای فردی که خویش را در مسیری یافته و پایان آن برایش هنوز معماست تلخترین حقیقت موجود است. خواه آن مسیر بد باشد خواه خوب.
هامون میگوید: انسانها همیشه در سر دوراهی حق و باطل قرار دارند و حال این که حق چیست و باطل کدام است، سوالی است که هر کس به فراخور حالات روحی و افکار پنهانیاش برای آن جوابی دارد. معهذا ما الان در دورانی به سر میبریم که دنیا و اهلش دارند به آخر میرسند، و به قول گفتنی نفسهای آخر را دارند میکشند و چون غریقی که برای نجات خویش به هر چیزی چنگ میزند، در تکاپوی نجات خویشاند که خب امری است محال. این سیاست دنیاست، همیشه دست نیافتنی باقی میماند.
روزها و شبها یکی پس از دیگری درگذرند، شمارش معکوس مدتهاست شروع شده، خط پایان نمایان، و پایان مسابقه نزدیک است. گویی همین دی روز بود که سال نو شد، برنده شدن تنها نیاز به تمرکز و تکرار دارد. زمین خوردنها نشان خستهگیاند اما مانع پیروزی نیستند، تو خودت را به مسیر بسپار، مواظب باش شلوغی مسیر مسابقه دل سرد و حیرانت نکند، زمانهای است که چون اسبان راهوار باید برای نجات از زیباییهای کند کننده و بازدارندهی اطراف جاده، به خویش چشم بند زد و فقط جلو را دید زد. فرصت آن قدر کوتاه است که اگر نجمبی تمام است! تو به خود نگاه کن، هر کس در ابتدای دنیایی شدن فقط مسئول نجات خویش است. توکل کن، تمرکز کن، زیر لب دعایی بخوان، دیواری بین خود و تمام افکار مایوس کننده به آسمان بکش و بعد یک دل سیر خودت را در او ببین. بنگر که او در تو پنهان است یا تو در او، نفس را در سینه حبس کن و افکارت را به سمت و سوی او که شروع و پایان توست معطوف کن، از فرصت کمی که داری برای او شدن استفاده کن. و بدان که تا او فقط یک رگ گردن فاصله داری.
-----------------------------------------
دوست دارم...
اولین چیزی که در دخترک چشمت را خیره میکرد، ماتیک صورتی ماتی بود که به طرز ماهرانهای روی لبهایش نشسته بود. قدش از من کوتاهتر ولی زبانش درازتر بود! چشمهایمان که به هم گره خورد عنان سخن را گرفتم و گفتمش: کتاب «"دوست دارم" کسی جایی منتظرم باشد» را میخواهم. بدون کلمهای حرف، سری تکان داد به نشانهی تایید و پشت به من به سمت قفسهی انتهای کتابفروشی رفت و پس از 30 ثانیه کتاب به دست و خنده به لب با تمسخر رو به من گفت: "دوست داشتم!". کتاب را گرفتم و خیره در نگاهش گفتم: ولی من هنوز "دوست دارم!...
------------------------------
شب بیست و یکم
ساعت 2:15 دقیقهی بامداد است و هنوز مراسم سنتی احیا یا همان قرآن سر گرفتن آغاز نشده است. مسجد جای سوزن انداختن که هیچ، جای خالی هم تا دلت بخواهد دارد! آن قدر که حتا بتوانی دزدکی پایی دراز کنی و یا در تاریکی احیا درازی بکشی و خوابی ببینی! از این همه بی برنامهگی صبرم لبریز شده، دوست دارم بلند شوم و به مداح چند تیکهی آب نکشیده نثار کنم و خلاص. کسی که به اعتبار اسم خون خدا میکروفون دست گرفته و بر روی منبری که به نام پیامبر است لم داده و از روی شکم سیری رو به این همه چهرهی خواب گرفته با چشمهای خمار و نیمه باز و دهانهای هر از چند گاهی برای خمیازه باز دارد نطق میکند که: «جوانها دقت داشته باشند در شب عروسی رفیقشان آب شنگولی نزنند، ماهواره نبینند، دنبال گرلفرند نیافتند و...»
ساعت 2:15 دقیقه بامداد شب بیست و یکم از ماه روزه است. از این همه پرت و پلا جوش میآورم و برای حفظ جان بقل دستیها و نیز آرامش نداشته آن جا، مسجد را ترک میکنم. یک عمر قرآن به سر گرفتیم، افاقه نکرد یک شب قدر به قهر نگرفتیم شاید...
نویسنده با دلخوری مینویسد: همین بابایی که با عنوان مقدس مداح از فضائلش یاد کردم، پسرکی دارد بیست و یکی دو ساله، که سالهاست از دوستان و هم پیالههای حقیر است. وضع مالیشان شکر خدا توپ، آن هم از نوع 40 تیکهاش ولی اوضاع عقلی و فهم و شعور پدرش طبق شواهد و قرائن موجود کمتر از این حرفهاست. پسرک کاکل به سرش سالهاست برخی حرفهای خصوصیاش را در عالم رفاقت با بنده در میان میگذارد، خوب میدانم چه میکشد، چه میبیند و چه میکند. و تمام دردش مثل خیلی از جوانهای بی درد این مرز پر گهر درد بی همسری است ولاغیر. چشم چرانی میکند، حرف و حدیثهای 70+ سال میزند و پدرش نیز در شب بیست و یکم ماه روزه به جای این که به فکر رهایی و آرامش چند روزهی دنیای پسرش باشد با شکمی پر و جسارتن ..... خالی دارد ولگویی میکند که...! بگذریم این قصه سر دراز دارد، دریغا و دردا که چه بسیارند از این پدرها و چه بسیارتر و بیچارهتر از آن پسرها.
---------------------------
اشارت:
چراغ داغ ترا با دل آن معاشرت است که هست با دل مجنون خیال لیلی را

